پرواز پرستو

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است...

بارون

شب و بارون

 

می ریزه اشکای نقره روی سنگفرش خیابون

می زنه رنگ تـــــرانه به شبای خسته بارون

 

وقتشه مثل پرنده پر بگیـــرم تو نگاهت

گم بشم مثل ستاره تو شب چشم سیاهت

 

پنجره غرق امیده من پر از شوق پــریدن

زیر بوسه های بارون به خیال تو رسیدن

 

شعر تو خیس شکفتن تو هوای مه گـــرفته

روی کاغذهای خالی صد هزارحرف نگفته

 

حالا تنها یه تـــــرانه مونده از چشم سیاهت

توی قاب خاطراتم نقشی از صورت ماهت

 

یه تـرانه مونده باقی از تو و شب و ستاره

دل می بندم به خیالت واسه دیدنت دوباره...

 

پرستو

  
نویسنده : پرستو ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها :

چه می دونی ؟!!!

 
از این رگبار تنهایی
از این اشکای پنهونی
از این چشمای بارونی چی می دونی چی می دونی؟
از این پروانه ی پرپر
از این سرمای بی سنگر
از این تقدیر بی باور
از این پاییز سرتاسر
از این مرگ زمستونی چی می دونی چی می دونی؟
تو از دریای بی فانوس
از این شبهای پرکابوس
از عمق این دل تنگم
تو از اعماق اقیانوس
از این سیل پریشونی چی می دونی چی می دونی؟
چه می دونی چه بارونی
از این ابرا سرازیره
دلم با غصه درگیره
زمین تر آسمون تیره
از این طوفان ویرونی چی می دونی چی می دونی؟

 

پرستو

  
نویسنده : پرستو ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها :

قانون جنگل

میون هرزه علفها یه درخت ســربلندم

که به بوسه علفها رو تنم دل نمی بندم

 

می پیچن دور تن تو می کشن شیره جـونت

می کشن به رسم عادت دل سبز و مهربونت

 

تا فقط از تو بمونه تن خشک و زخمی و زرد

آخر مهمون نوازی سفــره خالی دل پــر درد

 

قانون جنگـل همیـنـه ای نهـال سبــز و تازه

هرکی بیشتر مهربونه توی این جنگل می بازه

 

اینو می گم صاف وساده تا بدونی تا نسوزی

تا نبینی با دو چشمات مرگ تلخو تیره روزی

 

آخه من اینجا یه عمــره با دو چشمـونم می بینم

توی هر ثانیه صد بار به عزای عشق می شینم

 

تن من زخمیه اما هنوزم سبزمو زنــدم

ولی این زندگی تلخه با کدوم بهار بخندم

 

قانون جنگل همینه سر این قصه درازه

بگذر از این بوسه مرگ ای نهال سبز و تازه

 

پرستو

  
نویسنده : پرستو ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها :

حیرانی

سراغ من اگر می آیید دیگر آسوده بیایید ، به گمانم دو سه وقتی است که ترک خورده چینی نازک تنهایی من ، من پریشان تر از آنم که به خود فکر کنم و تو حیرانتر از آنی که مرا درک کنی ، من چنان بی خبر از خویش و تویی بی خبر از ما که غریبانه ترین شعر در آیینه ما حیرانی ست

  
نویسنده : پرستو ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها :